تبليغاتX
برای آسمان تو ، شبی ستاره می شوم


برای آسمان تو ، شبی ستاره می شوم

خواهد شکفت لاله از این شوره زارها

وقتی به سر رسد همه ی انتظارها

دلخسته از هجوم زمستان تمام شهر

رفتند بی قرار به سمت بهارها

مقصد مشخص است که از کوچک و بزرگ

با خنده می دوند به سوی قطارها

درگیر رفتنیم و به عشق تو زنده ایم

عمریست مانده ایم در این گیر و دارها

زخمی ست پای من ولی از شوق می دوم

باید که زودتر برسم از سوارها

از دورها نگاه تو لبخند می زند

گویا به سر رسیده خدا! انتظارها...

 

نوشته شده در پنجشنبه 1391/02/28ساعت 22:32 توسط mina | |

من اهل ماندن نیستم، حکم طلاقم را بده

در کوله بارم ذره ای از خاطراتت جا بده

دارم از اینجا میروم با یک دل غرق جنون

سهم مرا از زندگی با خود، همین حالا بده


محض غرور و آبرو ده سال با غم ساختم

با گریه هر شب سوختم، با خنده کم کم ساختم

هر روز و هر شب درد را در سینه حس کردم ولی

با اشک،با لبخند ،با...، هرچیز مرهم ساختم


سهم من از این زندگی هر روز درد و آه بود

قصری برایم ساختی که جنس آن از کاه بود

بگذار از تو بگذرم، رفتن همیشه سخت نیست

راهی که رفتم از ازل تا انتها بیراه بود


با خاطرات خوب و بد دارم ازینجا می روم

یک روز با عشق آمدم، بی عشق اما می روم

با شادی و با غصه ات در زندگی همپا شدم

امشب بدون لحظه ای تردید، تنها می روم...





نوشته شده در یکشنبه 1391/02/17ساعت 20:13 توسط mina | |

و باز هم یک کار قدیمی



وقتی که چند لحظه فقط حرف می زدیم

کاری بجز شکستن قلبم بلد نبود

ای کاش می شنید تمام دل مرا

یا اینکه در نهایت خوبیش، بد نبود


ای کاش شیشه های دلم را نمی شکست

از دست او نه، از همه دنیا کلافه ام

با یک نگاه زندگیم را طلسم کرد

لعنت به من هنوز اسیر خرافه ام


چیزی بجز غرور نمی دیدم و ولی

در چشمهای قهوه ای اش خیره می شدم

شاید فقط به خاطر اینکه در آن نگاه

چیزی نشسته بود شبیه خودِ خودم


تقصیر او نبود که درکم نکرد، یا -

-احساس عاشقانه ی من را تباه کرد

او مثل من نبود! دلم بچه شد و باز

در انتخاب سایه ی خود اشتباه کرد...


90/03


نوشته شده در چهارشنبه 1391/02/13ساعت 15:40 توسط mina | |


چشمهایت دل مرا برده، چشمهایت همیشه بی رحمند

بحث تقسیم مهربانی هاست، چشمهایم همیشه بی سهمند

مثل یک بچه اشک می ریزم، دستهایم فقط تو را دارد...

دستهایت مرا نمی گیرند، دستهایت مرا نمی فهمند!!!


نوشته شده در پنجشنبه 1391/01/31ساعت 22:33 توسط mina | |

باران ببار در دلم امشب قرار نیست

اینجا کسی به غربت این دل دچار نیست

باران ببار زندگیم غرق آتش است

نمرود هست و آتش او لاله زار نیست

صبرم به صبر حضرت ایوب می رسد

آرامشی درون دلم برقرار نیست

دارد تمام زندگیم ذوب می شود

روزم جهنم است خدا! روزگار نیست

باید برای مرگ چقدر التماس کرد؟

وقتی دلیل هست ولی اختیار نیست؟

.

.

.

راحت برو شبیه سفر کردن از خودت

اینجا کسی برای تو چشم انتظار نیست...


90/10/14



نوشته شده در جمعه 1391/01/25ساعت 18:57 توسط mina | |

توی چشمان آبی ات گم شد، غزلی که نوک زبانم بود

دست و پایم به هیچ می لرزید، درد در عمق استخوانم بود

خواستم عاشقت کنم که نشد، راهها را یکی یکی رفتم

صبح تا شب تلاش می کردم، بیش از آنچه که در توانم بود

طعنه هایت شبیه سمباده روح من را خراش می دادند

غرق نفرت شدی و من غرقِ عشق پاکی که در گمانم بود

شصت و شش تا دیازپام 2 میل توی لیوان آب حل کردم

وقت حمام مرگ می آمد، یک زن خسته توی وانم بود

- و به خوابی عمیق می رفتم، و تو را توی خواب می دیدم

دختری توی رختخوابت بود - دختری که بلای جانم بود -

خواستم پر بگیرم و بروم، جای دوری که از تو حرفی نیست

خواستم پر بگیرم و بروم ،چشمهای تو آسمانم بود...


                                                            90/04/06     
نوشته شده در جمعه 1391/01/25ساعت 18:52 توسط mina | |

یک میز و شمع و صندلی و جای خالی ات

من غرق غصه و تویی و بی خیالی ات

یادش بخیر! محو نگاه تو می شدم

آن چشمهای سبز قشنگ شمالی ات

من روبروی تو، تو نگاهت به دیگری

ای کاش یک نفر بدهد گوشمالی ات

دیدارمان همیشه پر از شعر ناب بود

سرشار عشق بود غزلهای عالی ات

وقتی غزل غزل به تو نزدیک می شدم

می کرد یک مشاعره حالی به حالی ات

دستم به دستهای تو پیوند خورده بود

آن دستهای پر هوس لاابالی ات

چشمان من به راه تو خشکید بی وفا!

در انتظار آمدن احتمالی ات

اینجا نشسته ام و به تو فکر می کنم

من هستم و خیال تو و جای خالی ات...


                                             90/02/10          



نوشته شده در جمعه 1391/01/25ساعت 18:49 توسط mina | |

بغضی گلوی پنجره ها را گرفته است

در سینه ام دوباره غمی پا گرفته است*

حسی درون سینه ی من درد می کشد

از فکر رفتنت دل دنیا گرفته است*

اصرار من به ماندن تو غیر منطقیست

کار من و غرور تو بالا گرفته است

این بار با همیشه کمی فرق می کند

تصمیم را به جای تو "کبری" گرفته است

و می روی و پشت سرت آب می شوم

موج دلت بهانه ی دریا گرفته است!

.

.

.

رفتی و روزگار پس از تو هر آنچه خواست

از من به یک اشاره و ایما گرفته است

بعد از تو کاش پر بکشد روح خسته ام

حالا که بغض پنجره معنا گرفته است...



* در سینه ام دوباره غمی جان گرفته است 

(سلمان هراتی)

*امشب کـه حالـت از غـم دنیـا گـرفتـه است...

(زهرا شعبانی)



نوشته شده در جمعه 1390/06/04ساعت 17:2 توسط mina | |

اینجا زنی مدام تو را فکر می کند

در دردهای توی سرش، توی بغض هاش

در چشمهای منتظرش روبروی در

در لرزه ای که بعد تو افتاده توی پاش


هی شعر می نویسد و هی پاره می کند

از دردهای کهنه ی عشقی که "عشق" نیست

از ضجه های نیمه شبش توی رختخواب

از بالشی که در غم تنهایی اش گریست


هر شب کنار پنجره ای از نبودنت

سر روی شانه های تو در عکس می گذاشت

هر شب کنار "درد نبود تو" می نشست

و زل... به صفحه ای که تو را توی خود نداشت


اینجا زنی مدام تو را بغض کرده است

هر شب به جای خواب تو را گریه می کند

روزی سه وعده قرص، سه لیوان و نیم آب

جای طلسم و فال و دعا گریه می کند


امشب سری مدام تو را سوت می کشد

تا در هجوم همهمه ها بی صدا شود

آنقدر از تو رفته و آنقدر می رود

تا از تو و خیال تو در خود رها شود



نوشته شده در پنجشنبه 1390/05/13ساعت 0:28 توسط mina | |

شال عزاست روی سر شعرهای من


بعد از تو با کدام بهانه غزل شوم؟!!

نوشته شده در دوشنبه 1390/05/03ساعت 23:40 توسط mina | |

با کوله باری از نبودن هات برگشتم

از روزهای رفته ، از فردات برگشتم

هر شب تو را در خواب دیدم، با تو خندیدم

هر صبح اما خسته از رویات برگشتم

در جاده ها هر روز بی تو رفتم و رفتم

از هر سفر با ردِّ محوِ پات برگشتم

در عمق چشمانت سفر کردم سیاهی را

و از سفیدی های چشمت مات برگشتم

وقتی نگاهم در نگاهت خیره شد، وقتی-

-می کشت من را خنده ی بی جات برگشتم -

- پشت سرم کابوس وحشتناک تنهایی

از تو، از این کابوس، از دنیات برگشتم

در خود فرو رفتم، خودم را در خودم کشتم

و بعد...

در نقش زنی بد ذات برگشتم...


90/03/29



نوشته شده در شنبه 1390/04/11ساعت 19:5 توسط mina | |

دیدار در یک خانه ی دور از خیالاتم

باور نمی کردم ولی دنیا به من خندید

تعبیر شد رویای من ، آغوش وا کردی

انداختم خود را در آغوش تو، بی تردید!


شل شد تمام دست و پایم ، محکمت کردم

در حلقه ای که دور دستان تو پیچیده ست

چشمان بسته، گرمی لبهای شیرینت

بر پشت تو حک کردن من دوستت... با دست


لبهات روی صورت من بوسه می کارند

هرم نفس هایت تبم را می بَرَد بالا

در چشمهایت خیره تر از قبل می لرزند-

- لبهام ، می بلعم تمام بغض هایم را


سر می کشم این شیشه را تا قطره ی آخر

الکل ندارد "ایستک" پس من چرا مستم؟

پیچیده ام دور تنومندیِّ بازوهات

این زن که چسبیده به آغوش تو من هستم؟!


سیگار روشن می کنی بعدِ هم آغوشی

انگار می خواهی فراموشم کنی در دود

می گویی از یاد تو خواهم رفت، - شکی نیست-

من عاشقت بودم ولی عشق تو شهوت بود


آژانس می گیری برو دیرت شده، شب شد

حتی نمی خواهی بیایی تا سر کوچه

با بغض دارم کفش می پوشم که می گویی:

"غصه نخور، گریه نکن دنیا همش پوچه"

نوشته شده در دوشنبه 1390/03/30ساعت 23:57 توسط mina | |

گفتم خدا! مگر به خدا اعتقاد داشت؟

او که الهه های دروغی زیاد داشت

شک در تمام زندگیش رخنه کرده بود

تنها به حرفهای خودش اعتماد داشت

با یک نگاه عاشق چشمان او شدم

چشمان تیره ای که به غم اعتیاد داشت

یک مشت خاطره همه ی زندگیش بود

او زخم های کهنه ی خود را به یاد داشت

وقتی که می رسید به من زود می گذشت

نسبت نداشت با من و با برق و باد داشت!

گفتم تو را قسم به خدا! خنده اش گرفت

گفتم خدا؟ مگر به خدا اعتقاد داشت؟!



نوشته شده در یکشنبه 1390/03/22ساعت 1:1 توسط mina | |

یک روز آمدی چمدان سفر به دست

گفتی سفر همیشه ترین قصه بوده است

گفتی که استخاره گرفتی و خوب بود

رفتن تمام زندگیت شد، دلم شکست!

چیزی درون سینه ام انگار می پرید

دردی درون قلب من انگار نطفه بست

دست خودم نبود چه گریه چه خنده هام

مانند آدمی که شده بی شراب مست

رفتی کنار جاده خودم را گریستم

بغض نگاه من به تن جاده ها نشست

رفتی هنوز جاده تو را گریه می کند

نفرین به هر چه نیست، به هرچه بجز تو هست

باران، صدای گریه ی من، بغض جاده

این هاست یادگار تو ای عشق دور دست!


نوشته شده در یکشنبه 1390/03/08ساعت 21:47 توسط mina | |

عرضم حضورت نازنین حالم خراب است

این چشمهای غمزده هر شب پر آب است

تو شانه باشی یا نباشی من همینم

شب گریه هایم جزئی از این رختخواب است

هر شب به عکست خیره ام به چشمهایی

که مثل دو یاقوت مشکی توی قاب است

با حلقه ی موهای من آن شب چه کردی؟

که بی حضورت دائما در پیچ و تاب است

گفتی که مثل سایه هستی در کنارم

پس کو؟ کجایی؟ گریه هایم بی حساب است

این بار جای نامه شعری می فرستم

هرچند می دانم همیشه بی جواب است

تو اهل ماندن در کنار من نبودی

تقصیر تو نه! بخت من انگار خواب است

بر گردنم جای دو دستت مانده خالی

این گردن آویزی که می بینی طناب است...
نوشته شده در جمعه 1390/01/26ساعت 23:33 توسط mina | |

یک زن درون بقچه ی تنهایی خودش

دنبال خاطرات تماشایی خودش

یک گوشه می نشیند و شب گریه هاش را

تقدیم می کند به شکیبایی خودش

خودکار و کاغذ و غزل و تیغ روی رگ

شک می کند به عشق ، به لیلایی خودش

می لرزد و به مردن خود فکر می کند

به لحظه ی بزرگ شکوفایی خودش

هی بغض می کند و کمی اشک تلخ را

میریزد و دوباره کمی چایی خودش

را سرکشیده هی به خدا فکر می کند

آرام می شود دل دریایی خودش

آهسته چشمهای تَرَش می شود کمی

درگیر خواب با نت لالایی خودش
.
.
.
می غلتد و به پنجره ها خیره می شود

صبح است و آخر شبِ یلدایی خودش!
نوشته شده در جمعه 1389/12/27ساعت 23:59 توسط mina | |

صدای پای تو بود و دلی که جان می داد

و غربتی که خودش را به من نشان می داد

قدم قدم تو از این خانه دور می شدی و ...

غمت به قامت من حالت کمان می داد

به پای چشم سیاهت همیشه می ماندم

اگر خدا به دل خسته ام توان می داد

تو رفتی و نشنیدی دلت پناهم بود

غرور لعنتی ات کار دستمان می داد

وداع آخرمان بود و پشت پنجره ها

کسی تمام وجود مرا تکان می داد

هزار دفعه خودم را فدات می کردم

اگر که پای سفر رفتنت امان می داد...


نوشته شده در چهارشنبه 1389/12/18ساعت 20:9 توسط mina | |

تو را به جان عزیزی که در سفر داری

بگو که از دل بیچاره ام خبر داری

بگو تو مثل دعای قنوت نیمه ی شب

به محض آمدنِ روی لب اثر داری

شنیده ام که اگر آتشت زبانه کشد

همیشه نیم نگاهی به خشک و تر داری

بیا دوباره بسوزان مرا ولی اول

بگو چه خواب و خیالی به زیر سر داری؟

مرا شبیه چه دیدی که از همان لحظه

که عاشقت شده ام با خودت تبر داری

همیشه از دل دریاییت سخن گفتند

کسی نگفت که گاهی تو هم خطر داری

دوباره شب شده مثل همیشه بی خوابم

بگو که از دل بیچاره ام خبر داری!!!

نوشته شده در سه شنبه 1389/12/10ساعت 20:11 توسط mina | |

نگاهت بهترین عنوان عشق است

صدایت نم نم باران عشق است

چگونه شک کنم؟ وقتی برایم

حضورت بهترین برهان عشق است

از این سر شانه ات را پس نگیری!

که آرامش فقط مهمان عشق است

من و تو ، پارک، نیمکتهای چوبی

یقینا بهترین دوران عشق است

لبت را بر لبم بگذار ای مرد

خدا همدست با شیطان عشق است!

بمان تا آخر دنیا برایم

جدایی بدترین تاوان عشق است...



نوشته شده در دوشنبه 1389/12/02ساعت 18:0 توسط mina | |

دلم هوای تو دارد چه کرده ای با من؟

چه کرده چشم سیاه تو با دل این زن

کمی شبیه بهاری در اول پاییز

غروب تیر شبیه حوالی بهمن

همیشه عکس عمل کرده ای نمی فهمی؟

نگو که: جان عزیزت! دوباره طعنه نزن!

مقابل منی اما شبیه بت هستی

زبان نگیر به کامت سکوت را بشکن

از این به بعد به پایت نشستن آسان نیست

که رفته عشق برای همیشه از این تن

غزل بخوان که از این پس مرا نخواهی دید

تمام زندگیم رفت لابلای کفن!!!


نوشته شده در جمعه 1389/11/22ساعت 12:13 توسط mina | |

از تو گذشتن کار سختی بود اما شد

دیدی که بعد از رفتنم قلبت چه تنها شد؟

دیدی توّهم بود اینکه عاشقت هستم؟

آنجا نشد ثابت کنم دیدی که اینجا شد؟

پیش خودت چه فکرهایی که نمی کردی

چه وعده ها دادیّ و هی امروز و فردا شد

حالا که تنها میشوی باید بگویم که..

مشت تمام بی محلی های تو وا شد

هرگز نمی فهمی تو این احساس را...وقتی

یک شب شنیدم که فلانی مَردِ لیلا شد!

انگار در قلبم کسی سوزن فرو میکرد

در چشمهایم نم نمِ باران نه دریا شد!

من،یک اتاق خالی و تاریک، یک نامه

فریادُ اشکُ تیغُ  قرصُ مرگ ... غوغا شد!

گفتی که آدم میشویّ و سیب را خوردی

از باغ و عشق و سیب ننگش سهم حوا شد

حالا پس از ده سال من آرام آرامم

هرچند پشت طاقتم از رفتنت تا شد

.


.

.
در روز میلادت به تو تقدیم می گردد

این شعر از یک کور که امروز بینا شد!!!


نوشته شده در یکشنبه 1389/10/26ساعت 11:37 توسط mina | |

اینجا منم تاریکی مطلق، آنجا تویی خورشید نورانی

هر دو به فکر روز دیداریم، یک روز زیبا ، روز بارانی

روز سه شنبه ساعت هفده، در انتظارت مثل اسفندم

این را بپوشم یا که آن را؟ نه! این حال را تو خوب می دانی

لبریز احساسم ولی انگار چیزی درون سینه می لرزد

این استرس خیلی طبیعی نیست، من میزبانم یا تو مهمانی؟؟!!

قدری شراب از جام لبهایت تجویز کن تا گُر بگیرم من

سردم شده انگار! می لرزم ! با قند لبهایت تو درمانی

امشب برایت فال می گیرم بعدش پیامک میزنم : با عشق!

تقدیم به مردی که رویا نیست، تقدیم به مرد خراسانی

باید بخوابم، صبح ِ فردا هم با شعری از تو می شود آغاز

بعد از خدا معبود من هستی،تو کفر نه! تو عین ایمانی!!!




نوشته شده در جمعه 1389/10/17ساعت 20:18 توسط mina | |

گلاب قمصر کاشان کجا و عطر تنت

خدا کند برسد دست من به پیرهنت

شبیه بلبل دیوانه ای همیشه دلم

سراغ شاخه ی گل را گرفته از چمنت

تمام زندگیم را نگاهت آتش زد

تمام هستی من نذر شعله ور شدنت

برای دلبری از من چه راهها بلدی!

اگر چه رو شده رمز و رموز و فوت وفنت

همیشه چشم به راهم،کمی نگاهم کن

فدای قدَّ بلند شبیه نارونت

شنیده ام که تو از حال من خبر داری

بیا که می کُشدم انتظار آمدنت!!!

نوشته شده در پنجشنبه 1389/10/09ساعت 1:26 توسط mina | |

با عرض معذرت به تو حق می دهم ولی
این باغبان خسته بِدان بیل زن نبود
شیرینِ من! ببخش مرا مهربانترین
فرهاد قصه هات اگر کوهکن نبود

 

رنجاندمت؟عجیب تر از این نمی شود
ما جزئی از همیم فقط جسممان جداست
آخر مگر کسی ز خودش سیر می شود؟
وقتی که روحمان یکی و جسممان دوتاست

 

گفتی تمام می شود این دل گرفتگی
قدری بخند تا دلم آرامتر شود
شک می کنم به اینکه تو بخشیده باشی ام
چیزی بگو که شکِّ دلم بی اثر شود

 

برگ گلم نَرَنج!خدا شاهد من است
اندازه ی تمام خودم دوست دارمت
یک شب اراده کن که بیایی ببین چطور
بر روی چشم های تَرَم می گذارمت

نوشته شده در جمعه 1389/10/03ساعت 20:9 توسط mina | |

من تاوان اشتباهی را دادم

که نامش عشق بود

و تو  

تاوان صداقتی را که نامش خیانت

مهم این است که هر دو باختیم

من تو را

و تو عشق پاکم را...

  

نوشته شده در پنجشنبه 1389/10/02ساعت 14:46 توسط mina | |

شبا وقتی همه خوابن، دلِ من یاد چشماته
اسیر رنگ موی تو، اسیر طعم لبهاته
می شینم تا سحر بیدار به یاد گرمیه دستات
به یاد لحظه هایی که شدم شونه واسه اشکات
به روزِ من چی آوُردی که حالا مثل یخ سردم؟
که مثل مرده بی روحم، که مثل کوهی از دردم؟
جای خالیت تو این خونه منو از پا در آورده
آخه کی عشق من رو از دل بی عاطفه ات برده؟
یه روزی آرزوم این بود که تو آغوش تو جا شم
میون دست تو گم شم، تو چشمای تو پیدا شم
ولی حالا یکی دیگه تو رو شب تو بغل داره
هزاران بوسه ی عشقو روی لبهااات می کاره
برات لالایی می خونه صداش می پیچه تو گوشِت
تمومه خستگیهاشو میذاره جا تو آغوشِت
حالا سهم من از این عشق فقط گریه ست و بیداری
به یاد لحظه هایی که می گفتی دوستم داری!!
برو خوش باش می دونم! تو با اون هم نمی مونی
وفا توی مرامت نیست، از عشق هیچی نمی دونی...

نوشته شده در یکشنبه 1389/09/28ساعت 21:24 توسط mina | |

من بعد رفتنت به خدا پیر می شوم
برگرد خوب ِمن که زمینگیر می شوم
گفتم که بعدِ تو به غزل می برم پناه
با هر غزل به عشق تو زنجیر می شوم
تکرار می کنم همه ی خاطرات را
هر بار که به دست تو تسخیر می شوم
کابوس " روز وصلتم" انگار در شبت
با رفتنت به نفعِ تو تعبیر می شوم
دردی نهفته ام که در این گیر و دارها
هر لحظه با خیال تو درگیر می شوم
یک آیه از کتاب نگاهت شدم ببین!
اینگونه من به نام تو تفسیر می شوم


این شعرها بدون تو معنا نمی دهد
از واژه واژه ی غزلم سیر می شوم!

نوشته شده در یکشنبه 1389/09/28ساعت 11:39 توسط mina | |

در هاله ای از عشق و بغض و نفرت و تردید
لبخند تلخی بر لبان زخمی ام ماسید
در فکر چشمان قشنگ قهوه ای رنگت
چشمان زیبایی که با غمهاش می خندید
روزی که رفتی آسمانم خیس باران بود
آن روزها باران چه بی رحمانه می بارید
محو تماشایت شدم آن روز بارانی
انگار دنیا دور چشمان تو می چرخید
من پشتِ پایت هستی ام را آب می کردم
می رفتیُ باران مرا جای تو می بوسید
تو عاشقم بودی! ولی آخر نفهمیدم
وقتی که می رفتی چرا پایت نمی لرزید!
دیگر مگر این جاده ها تکرار خواهد شد؟
این جاده که وقت عبورت ناگهان پیچید
پیچیدُ گم کردم نشان ردپایت را
جای نگاهت، بیقراری را به من بخشید
گفتم که دردم را برایت شعر خواهم کرد
آخر مگراین دردها در شعر می گنجید؟


انگار دیگر نیستی،تو رفته ای اما
چشمانِ خیسم باز هم با یادِ تو خوابید

نوشته شده در چهارشنبه 1389/09/17ساعت 19:21 توسط mina | |

آقا سلام! مهر تو جا مانده در دلم

از عشق پاک تو نشده هیچ حاصلم

با یک نگاه قصه ی عشقم شروع شد

از روز اول عشق تو آمیخت با گِلم

پایت اگر رسید به دریا قدم بزن

در یک غروب غم زده بر روی ساحلم

عزم جدا شدن که کنی سست می شوم

صف میکشد قشون غمت در مقابلم

من مثل سیب سرخم وُ تو نیمه ی منی

مانند پازلی که فقط با تو کاملم

نیمت برای من وَ تمامم برای تو

می بینی ای عزیز؟ در این عشق عادلم!

نوشته شده در چهارشنبه 1389/09/10ساعت 16:48 توسط mina | |

برای شعر من امشب تو سوژه ای نابی

اگرچه از تو نوشتن هنوز دشوار است
نگاه ملتمسی که به جاده ها خشکید
به یاد ناز نگاهت هنوز بیدار است


تمام شب منمُ فکرهای بیهوده

به یاد لحظه ی تلخی که از تو رنجیدم
چقدر فاصله بین من و تو بود آن روز
که با دو چشم خودم رفتن تو را دیدم


از آن به بعد دلم بی تو ماندُ از تو نوشت

کنار پنجره هایی که غرق پاییزند
کنار آینه هایی که بی تو می میرند
میان دغدغه هایی که از تو لبریزند


منم وَ قصه ی دلگیر روزِ رفتنِ تو

دوباره صبح شده،من هنوز بیدارم
دلم گرفته ولی باز هم نوشتم که:
عزیز رفته ازین خانه "دوستت دارم"

نوشته شده در سه شنبه 1389/09/09ساعت 13:55 توسط mina | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت